پنهان است شمعی که آشکارا می سوزد از چشم بد پنهان است! سرمه دور چشم را گرفته است، از هزار نگاه پنهان! ما آن را در کوه تاریکی، در اعماق دل پنهان کردیم: سویدا فقط یک مهر است! عشق در درون پنهان است. فکر نکن که آتش زمان ما را نمی سوزاند...
دستان این زندانی که پس از آخرین جلسه شکنجه نیمه هوشیار شده بود، به پشت صندلی آهنی تک نفره که محکم به زمین چسبیده بود، بسته شده بود. با دردی که امواج از هر قسمت بدنش به او نفوذ می کند نمی تواند نفس بکشد...
کلمات جهان را پوشانده بودند. سیل آمد، سیل آمد کشتی نوح و بیا و ما را نجات بده، سکوت. دریای کلمات متورم شد، خشم بود، خشم بود. لنگر انداختن در سکوت در میان امواج وحشی....
کسانی که بت ها را می پرستند می گویند: «بت فقط یک شیء قابل مشاهده نیست، بلکه معنای عمیقی پشت آن است». می گویند بت را نمی پرستند، بلکه نیروی معنوی پشت بت را می پرستند. شهری در گوانگژو چین...
کسانی که دلشان به درد می خورد و گریه می کنند! کسانی که خانه هایشان را در راه شر ساختند! سکوت فرا می رسد؛ انواع رنگ ها کسی که صحبت می کند بازنده است. انواع جنگ اگر از شرم سکوت کنیم فکر نکن تنبل! بستن کفن در احرام; تنبل ننشین!...
مثل پرتاب شدن به فضا بود. در تاریکی بی وقفه که در آن جاذبه وجود ندارد. دور از ستاره ها قطره اشکی در حدقه چشمش می جوشید. حسرتی در گلویش گیر کرده بود: «در حالی که می خواستم کامل باشم، نمی توانستم چیزی شوم....
از منظر تمدنی، دو قرن اخیر در شکست، ناامیدی، ناامیدی و بحران سپری شده است. تفرقه، شکست، خیانت، ظلم... و انواع شرارت ها را دیده ایم. پس از یک زلزله بزرگ، زیر آوار ...
با باز کردن دهان شروع می شود، ادعای من بودن. تمام نمی شود، تمام نمی شود، ادعای وجود. سر از استخوان ساخته شده و روکشی از حباب دارد. ما مانده ایم با عطسه: فقط یک قدم با هوا فاصله دارد. سکوت، از روی حیا؛ او اعلام نکرد ...
اورول در سال 1903 در هند به دنیا آمد. نام اصلی او اریک بلر است. کودکی بیمار و ضعیف او؛ او از محبت پدر محروم است. مادرش اورول را با خواهرش به انگلستان می آورد. پدرش در سال 1912 از استعمار بریتانیا در هند اخراج شد...
زمین تسلیت می زند، از حصیری چشمک می زند، عمان سراب است بر پیشانی، از حصیری موج می زند. به خاطر ضعف من سرمه نپوش. اگر خط بکشم: شاید بتوانم از نی عشق را روی پوستم بدوزم. آج بی باک؛ به این ادب متین!...