دو زندگینامه مختصری که در این جلد گنجانده شده است، نتیجه کاوش قهرمانانه در اطراف آرشیوهای کمتر شناخته شده نویسنده است. رفعت بالی این کار را برای تعدادی از کتابهای نیمه آکادمیک در سالهای اخیر انجام داده است، اما موضوع «پرترههایی از یک استانبول گذشته…» نسبت به بقیه کتابهای دیگر جذابتر است (نمیتوانم بگویم که از این موضوع آب میخورد. از «مروری بر مطبوعات ترکیه از طریق گزارشهای دیپلماتهای آمریکایی: 1925-1962»). اگرچه تنها یک چاپ کوچک به زبان انگلیسی ارائه شده است، اما تلاشی نجیب برای بازیابی از گمنامی دو فرد قابل توجه است، چهره هایی از یک استانبول یهودی که روزگاری شکوفا شده و اکنون ناپدید شده است.
گئورگ مایر از میراث اشکنازی بود، پدربزرگش در قرن نوزدهم از وین مهاجرت کرد. اولین فروشگاه بزرگ "Mayer's" برای اولین بار در سال 19 در منطقه گالاتا استانبول تأسیس شد و متعاقباً به İstiklal Caddesi امروزی (شماره 1867-377 - متأسفانه دیگر آنجا نیست) نقل مکان کرد. این مجموعه که کاملاً به فروش لباسهای آماده اختصاص داده شده بود، به یک مؤسسه استانبول تبدیل شد و از مد روزافزون لباسهای غربی در اواخر دوره عثمانی سود میبرد.
مایر در اوایل قرن بیستم به وارث بی میل فروشگاه تبدیل شد. «آغشته به فرهنگ فرانسوی، ایتالیایی، بریتانیایی، آلمانی یا اتریشی»، او به راحتی بین جوامع محلی مختلف جابجا شد، عضوی از آن بورژوازی جهانوطنی ناپدید شده که در نهایت نتوانست مدت زیادی از تبدیل از امپراتوری به جمهوری دوام بیاورد. او از آن دسته افرادی بود که روش سیگار کشیدنش را میتوان به عنوان «تعریف کاریزما» توصیف کرد و میزبان گردهماییهای ماهانه بود که «مایل به ماهیت فلسفی بود» با «افراد با کیفیت» با آمدن جمهوری ترکیه. ، تجارت برای فروشگاه او به طور فزاینده ای دشوار شد و مایر در نهایت به خانه اجدادی خود در وین رفت و در آنجا برای دومین بار ازدواج کرد و در سال 20 درگذشت.
از بسیاری جهات، سایمون براد مرد جذابتری بود. پدرش که در سال 1893 در استانبول به دنیا آمد، از روسیه مهاجرت کرده بود و سابقه خانوادگی نیز در زمینه نساجی (تولید، به جای فروش) داشت. این ثروت به دست آمده در این زندگی حرفه ای بود که فعالیت های چشمگیر برود را در طول جنگ جهانی دوم ممکن کرد. زمانی که اروپا تحت کنترل نازیها قرار گرفت، استانبول به یکی از اصلیترین نقاط ترانزیت پناهجویان ناامید تبدیل شد. برای اینها، برود به یک کمیته نجات یهودی یک نفره تبدیل شد که آشکارا و پنهان هر چرخ رسمی را چرب می کرد، رشوه می داد، پاسپورت جعلی می داد و کمک می کرد. او همه سنگهای استانبول را میدانست و مهمتر از آن میدانست که چگونه آنها را به نفع مهاجران تازه کار بچرخاند. آشپزخانه سودیه او برای همیشه پر از پناهندگان بی پول، بی پناه و بی خانمان بود که توسط همسرش ایوی و دخترشان پخته می شد. تلفن ساعت 3 صبح زنگ میخورد و برود برای ملاقات با قطار یا قایق یا ماشین پیاده میشد. همه این کارها به هیچ وجه بدون منفعت شخصی انجام شد، کاملاً با هزینه شخصی او و همیشه در معرض تهدید قابل توجه مقامات که به چنین فعالیتی با مهربانی نگاه نمی کردند.
با این وجود، چیزی که برود را جذابتر میکند، این واقعیت است که او علیرغم تلاشهای فوق بشریاش در طول جنگ، بههیچوجه یک قدیس برفی محض نبود. از کسی که در آن زمان او را به خوبی می شناخت، نقل می شود که شخصیت او را چنین توصیف می کند:
او کوچکترین نشانی از عشق به این پناهندگان ندارد. او یک نیروی شیطانی است. او می خواهد این کار را انجام دهد. از بسیاری جهات، او یک غول است، اما باید شخص دیگری وجود داشته باشد که در کنار او بایستد و وظایف بشردوستانه را انجام دهد. او باید [کسی باشد که] رشوه بدهد، این کار اوست. او باید [کسی باشد که] امور را با پلیس ترتیب دهد. او به صورت یک افسر پلیس سیلی خواهد زد و او از او تشکر خواهد کرد. او می دود و دور می زند، همیشه اینجا و آنجا می دود، او به طرز بی رحمانه ای از پناهندگان سوء استفاده می کند.»
یکی دیگر به یاد می آورد که برود «وقتی صحبت از شرارت و غیرانسانیتی که دیگران قادر به انجام آن بودند، تا حد پارانوئید مشکوک بود، به ویژه در مورد پناهندگان یهودی». در نهایت، او فردی بسیار متضاد بود، ترکیبی از بدبینی و ایده آلیسم خالص.
نوستالژیک بودن آسان است، و شاید به این دلیل است که آنچه آنها نشان می دهند دیگر وجود ندارد که مایر و برود امروز برای ما بسیار رمانتیک به نظر می رسند. با این حال، در عصر ما به ندرت می توان با شخصیت هایی بسیار زنده و جذاب مانند دو مردی که از این صفحات بیرون می آیند، برخورد کرد.
(برای داستان اصلی لطفا کلیک)
روزنامه حریت دیلی نیوز گزارش داد



